تبليغاتX
ღ♥ღ ღ♥ღ باران عشق ღ♥ღ ღ♥ღ

ღ♥ღ ღ♥ღ باران عشق ღ♥ღ ღ♥ღ

هر آغازي را پاياني است .. صد حيف كه آغاز عشق تو پايان عمر من بود!!!

عکس خدا در اشک عاشق

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست ، خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت : از قطره‌ تا دریا راهی ا‌ست‌ طولانی ، راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری ، هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست
.
قطره‌ عبور کرد و گذشت ، قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
.
قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت
.
تا روزی‌ که‌ خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند ، قطره‌ طعم‌ دریا را چشید ، طعم‌ دریا شدن‌ را اما
...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست ؟

خدا گفت:  هست
.
قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم ، بزرگترین‌ را ، بی‌نهایت‌ را
.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت : اینجا بی‌نهایت‌ است
.
آدم‌ عاشق‌ بود ، دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد ، اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت ، آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت ، قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید ، خدا گفت : حالا تو بی‌نهایتی ، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

اگه...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

عاشقونه!!!

یه شب خوب تو آسمون، یه ستاره چشمک زنون، خندید و گفت: کنارتم، تا آخرش تا پای جون، ستاره ی قشنگی بود، آروم و ناز و مهربون، ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون، اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون، ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون، حالا شبا به یاد اون، زل می زنم به آسمون، دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون، تو رفتی و از خودتم، نذاشتی حتی یه نشون..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

میلاد نور مبارک

 

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم نه؛ ولی

برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

وقتی که قهری با من

 

وقتی که قهری با من... 

آسمون ستاره هاشو نمیخواد ماه واسه حرمت چشات دیگه در نمی یاد

چشم من اشکاشو جاری میکنه دل میره کنج سینه شب تا صبح گریه و زاری میکنه

آسمون هیچی بجز ابرای دلگیر نداره واسه دفن دل من تو بی کسی غم برام تابوت میاره

درا روی خنده ها بسته میشن چشام از دیدن خونه ی دلم بی تو باز خسته میشن

همه ستاره ها تو آسمون شهاب میشن انگاری تو سینه ام قلبو به اتیش میکشن

من دیگه از زندگی دل می برم هر چی كه بلا باشه میاد سرم

دل من خنده رو از یاد می بره هیچ جای دنیا واسم جا نداره بی تو دل همیشه یك دربه دره

شب و روز گریه و هق هق میكنم طاقت دوری تو هیچ وقت ندارم وقتی قهری عزیزم دق می كنم

غصه ها منو تا مردن می برن انگاری خدا منو دوس نداره وقتی كه قهری بامن                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

عاشقانه های من.......

بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟

همین عشق پیشكش تو.............
.........
اگر بیهده زیباست شب
برای چه زیباست شب
برای كه زیباست؟
شب و رود بی انحنای ستارگان
كه سرد می گذرد
و سوگواران دراز گیسو
بر دو جانب رود
یاد آور كلام خاطره را
با قصیده نفسگیر غوكان
تعزیتی می كنند
به هنگامی كه هر سپیده
به صدای هماواز دوازده گلوله
سوراخ می شود
اگر كه بیهده زیباست شب برای كه زیباست شب
برای كه زیباست
...............
......
یك كوچه آنطرف تر خود بهشت است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

برای آخرین بار دوستت دارم....

زن و مرد جوانی در دل شب سوار بر موتور می راندند. انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند...

زن جوان : یواش برو من می ترسم 

مرد جوان : نه. این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم . من خیلی می ترسم

مرد جوان : خوب . اول باید بگویی که دوستم داری

زن جوان : دوستت دارم . حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب.حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری. اخه نمیتونم راحت برونم . اذیتم می کنه ...

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود .

برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه افرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد.یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد جوان که از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

دختری به مادر گفت...........

دختری به مادر گفت

مادرم عشق چیست؟

مادرش اندکی رفت به فکر

گفت با نگاهی پرمهر

دخترم:

عشق فریاد شقایق هاست

عشق بازگشت پرستوهاست

عشق نوید تداوم هاست

مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاست

عشق عروس حجله ی تنهایی

انسان هاست

عشق سرخی گونه های

آدمی رسواست

دخترم تو چه می دانی؟

عشق نغمه های قلب قناری هاست

راستی .دخترم تو چرا پرسیدی؟

دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند

گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه .

گفت دوستت دارم

بی درنگ

مادر یاد بی مهری شوهر افتاد

یاد آن سیلی سرخ یاد آن عشق حقیر یاد آن قلب بی مهر و وفا

گفت دخترم

                         عشق سرابی در دل دریاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

احساس من به تو...

اینجا کسی مزاحم ما نیست...هیچ کس 

این نقطه از زمین همه اش مال ما دوتا ست

معشوق من به میل خودم آفریدمت  

شاید خدای من شوی اما خدا نخوا ست

با این همه هنوز هم احساس من به تو

چیزی شبیه سجده به درگاه یک خداست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

رنگین کمان

قطره های بارون با زاویه به شیشه می خورد و روی گونه ی شیشه جاری میشد و میومد پایین . شدت بارش اونقد زیاد بود که احساس می کردی الان شیشه میشکنه .از جاش بلند شد و رفت کنار پنجره . آسمون سیاه بود ،سیاه تر از روزای گذشته .می ترسید از روزهای بعد که قرار بود اتفاقای جدید بیفته. از این بارونا زیاد میبارید. براش عادی شده بود آسمون دلش همیشه در حال باریدن باشه و دریای دلش همیشه متلاطم باشه. کم پیش میومد حادثه ای بگذره و برای مدتی آرامش حکم فرما بشه. انگار از اول قرار بود که همیشه منتظر اتفاقی باشه ... چه اتفاقی؟! یه نگاهی به آسمون انداخت و آهی کشید.کاش منم میتونستم مثل ابر ببایرم شاید سبک بشم. همیشه بعد از باریدن باران رنگین کمون قشنگی تو آسمون نقش می بست .اما این بار احساس می کرد خبری از رنگین کمون نیست.چون شب بود و خورشید خانم نبود. اون می ترسید . در اعماق نگاهش ترس موج میزد.باید چند کارو انجام میداد تا رساله ی خودشو تموم کنه . اطرافش خالی بود. یاد گرفته بود توی زندگی تنها به کاراش برسه و خودشو وابسته ی کسی نکنه. رعد برق آسمون زیاد بود طوری که رشته ی افکارش مثل مروارید پاره شد و فهمید که باز داره فکر میکنه.به چی به کی یا اصلا چرا باید به این موضوع ها فکر کنه.اینا همش تکراری شده بود. هیجان مثل یه بخش جدا نشدنی از زندگیش بود.آسمون هر چه ابری و سیاه باشه اما بعدش صاف میشه و میتونه رنگین کمونو ببینه. ترس همیشه وجود داره حتی اون لحظه ای که فکر میکنی به همه چیز رسیدی اما بازم از یه چیزی میترسی و اونم از دست دادن بود. دلش میخواست مثل ابر گریه کنه تا دلش باز بشه.دلش مثل این بایگانی ها مملو از گلایه ها شده بود.اما دادگاهی نبود که برای شکایت بره. تنها نبود اما بعضی وقتا احساس تنهایی میکرد. رویا پردازی یه از کارای رایج مغزش شده بود. فکر کردن به چیزهایی که میخواست بهش برسه.میدونست میرسه اما صبرش کم شده بود... چرا؟!
آسمون می غرید و ابر گریه میکرد. ماه مثل یه قرص کامل وسط آسمون بود و زمین مثل صورت خیسش ،خیس شده بود.به خودش امیدواری میداد که بالاخره روزه اونم فرا میرسه.چرخ گردون روزگار روزی به کامش میشه. به امید اون روز زنده بود ... به امید دیدن رنگین کمون دلش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

خفتِ بازيِ عشق

حسِ غريبي است دوست داشتن

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستِ‌مان دارد ..

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

 

به بازيش مي‌گيريم .

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم‌تر .

تقصير از ما نيست ؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه

اينگونه به گوشِ‌مان خوانده شده‌اند .

تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن

نقش‌هايِ آشنايِ ذهنِ ماست .

و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ،

آويزهء گوشِ‌مان شده‌است .

يکديگر را مي‌آزاريم .

ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق

 

شيداترست .

و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء

 

ماندگارتري خواهد شد .

به شهوتِ تجربهء عشقي سوزان ،

آتشي به پا مي‌کنيم

و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بي‌اعتنايي به مسلخِ

جنونِ عشق مي‌فرستيم .

چه باک ؟!

هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر

شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان مي‌کند .

عيشِ مان مدام و حالِ‌مان به کام :

وای چه خواستني ام من...!

هر چه زجرش مي‌دهم ‌، خم به ابرو نمي آورد !

هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم مي‌کند !

چه دلبرانه بيدلش کرده‌ام .

ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز مي‌گردد .

خوارش مي‌کنم ، او به زيباترينِ نامها مي‌خواندم .

بي‌وفايي مي‌کنم ، صبورانه ستايشم مي‌کند .

به بندش مي‌کشم ، پروازم مي‌دهد.

بيچاره ! چه بيدلانه دلبري‌ام را خريدار است...

بازي مي‌دهيم و به بازي مي‌‌گيريم

بازي مي‌کنيم و به بازي نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم...

با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد

 

مي‌شويم و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنه‌هاي

 

آهنين‌مان سرخوشانه لذت مي‌بريم...

 

غافلانه سرخوشيم

و عاجزانه ظالم ؛

و عاشق ، محکوم است به مدارا،

تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...

اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگري آفريده‌است.

اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشق‌مان را نداشته‌است.

و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد ،

بازيچهء هموارهء رامي‌ست ،خفتِ بازيِ عشق را.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

و عاشق شد در یک لحظه احساس....

اعتقادم  همه راستی سرزمینم پاکی و عشق احساسی است

                                    که ابزارش دل است نه عقل

                          تندیس وجود من با آواز ریتم ها شکل می گیرد

                         شاید آغاز شود پگاهی بارانی با گلدیسی از وجود 

                    اهورایی تو  و گویی بامداد است آری همان بامدادی که در

                              ثانیه های واپسین اهریمن را کشت

                                                     و عاشق شد در یک لحظه احساس....  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

عشقم... شیشه عمر من

در نو بهار عشق تو باورم کردی

با اولین پاییز تو پرپرم کردی

وقت شنیدن ها تو قصه پردازی

وقت پریدن ها تو بال پروازی

با تو بودن که شیشه عمر منی

خدا اون روزو نیاره که شیشه عمر منو تو بشکنی

گاهی وقتها احساس میکنم همیشه در کنار منی ٬ با تو بودن و در کنار تو بودن تنها آرزوی زندگی منه ٬ خیلی دوستت دارم . شاید این رو هزاران بار به تو گفتم که از عشق و عاشق شدن و دوست داشتن متنفرم ولی واقعا ً به خاطر تو از حرفم سرپیچی کردم و هیچ اعتنایی به حرفم نکردم . تو تنها امید شبها و روزهای زندگی منی ٬ من به عشق تو روزها رو سپری میکنم و شبها به عشق تو می خوابم ٬ آره عشق تو تویی که تمام هستی زندگیم رو گرفتی . بعضی وقتها این امید رو به خودم میدم که میتونم تا ابد تو رو مال خودم کنم و مال تو باشم ولی بعد می بینم که انگار بیشتر ازت دور میشم . نمیدونم چرا این زمونه چنین رسمی داره آدمی که عاشق نمیشه و یه مرتبه عاشق کسی میشه که نه اونو دیده و نه چیزی ازش میدونه . من ندیده عاشقت شدم شاید این کار اشتباه باشه ولی خودم میگم که عشقم اشتباه نیست نمیدونم چرا حس کنجکاوی منو تا اینجا کشوند منو عاشق و دلباخته تو کرد نمیدونم عاقبت این عشق چی میشه . آخه نمیدونم چه مرگمه چی از زندگی میخوام . من هیچ کمبودی در زندگیم احساس نکردم ٬ از هیچ چیز منع نبودم ولی از دوست داشتنت منع شدم تو مرا از عشقت منع کردی چرا؟ واقعا ً چرا؟

همیشه احساس میکردم چیزی رو که میخوام میتونم بدستش بیارم چون همیشه به هر چی که می خواستم می رسیدم اما نتونستم تو رو بدست بیارم .

انسانها از زندگی چی میخوان بعضیها عاشق صورت ٬ بعضیها عاشق مادیات ٬ بعضیها هم عاشق سیرت اند و چه خوشبخت انسانهایی که به سیرت عاشق خود تکیه میکنند .

عشق تو تا ابد تو قلبم می مونه طوری که هرگز کسی نتونه جای تو رو تو قلبم بگیره و اطمینان داشته باش تا وقتی که نفس میکشم اسم زیبای تو را بر قلبم حک کرده خواهم داشت حتی اگه واسه همیشه ترکم کنی و از پیشم بری . دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت و تو زندگیم بهترین آرزوها رو نثارت میکنم تا بدونی که عاشق واقعی تو منم .

کسی که لحظه لحظه زندگیش به یاد توست .

یاد تو همیشه زنده است و از تو خاطرم نمیره

وقتی یاد تو میره که باهاش یاسی بمیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

جوابیه یه آشنا

دوست عزیز سلام

نمی دونم کی هستی، چون خودت رو درست معرفی نمی کنی... اگه واقعاً حرفی داری،

یه نشونی از خودت بزار... ازت ممنون که به فکرمی و واست مهم هستم...

ولی می خوام بدونم دلیلش چیه؟ منو از کجا می شناسی؟

کی هستی؟ چرا واست مهم هستم؟

 

اما در جواب حرفایی که زده بودی:

من یه بار به دنیا اومدم، یه بار عاشق شدم... ولی عشقمو با سادگی خودم از دست دادم...

اگه اونم با من کاری کرد، همش مقصر خودم بودم... چون با سادگیم به یه نفر اعتماد کردم که رابط ما بود... ولی اون کاری کرد که من واسه همیشه عشقمو از دست بدم...

 

بقیه حرفام هم اگه می خوای بشنوی یه نشونی از خودت واسم بزار تا بهت بگم قلبمو پای بدبختی ها گذاشتم یا خوشبختی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

عشق چیست؟

Love is like war ... Easy to start ... Difficult to end ... Impossible to forget...

عشق مانند جنگ است... آسان شروع می شود... سخت پایان می یابد... و فراموش کردنش محال است.

Love is hard and will always be, but remember somebody loves you and that one is ME !

عشق دشوار است و همیشه نیز خواهد بود اما بیاد داشته باش یک نفر دوستت دارد و آن کس منم.

The rose speaks of love silently in a language known only to the heart.

رز با سکوت از عشق می گوید با زبانی که فقط برای دل شناخته شده است.

I love two things, a rose and you. A rose for a short while, but you the rest of my life

من دو چیز دوست دارم... رز را و تو را... رز را برای مدت کوتاهی و تو را برای بقیه ی زندگیم.

Like a rose needs water, like a season needs change, like a poet needs a pen, I need you!!

همانطور که رز به آب نیاز دارد... همانطور که فصلها به تغییر نیاز دارند... همانطور که شاعر به قلم نیاز دارد... من به تو نیازمندم...

There are thousands of roses on this world, even if I gave you every rose , That would not be enough to tell you how much I love you!

هزاران رز در دنیا وجود دارد... حتی اگر من تمام رز ها را به تو بدهم برای بیان اینکه چقدر دوستت دارم کافی نخواهند بود!!!

U promised 2 take care of me but u hurt me, u promised me 2 bring me joy but u brought me tears, u promised me your love but u gave me PAIN.... I promised u nothing but I gave you EVERYTHING!!!!

تو قول دادی همیشه مراقبم باشی ولی به من آسیب رسوندی... تو قول دادی همیشه شادم کنی اما اشکامو سرازیر کردی... توگفتی عشقتو به من میدی اما فقط بهم رنج دادی... من هیچ قولی بهت ندادم اما بهت همه چی دادم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

تفاوت اشک و لبخند

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

1 سالگی وبلاگ

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

 

1 سالگی وبلاگ باران عشق مبارک

 

Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

عزیزم...

قلب من قفس کوچکی است

و عشق تو آن پرنده با وفا

که اگر چه در اوج پرواز می کند

اما هیچگاه قفس کوچکش را از یاد نمی برد

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

زندگی

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست

اما حيف اين تـــــازه اول يک زندگيست

زندگـــــي چيزيست شبيـــه يک حباب

عشـــــــق آباديه زيبـــــايي در سراب

فاصلـــــه با آرزو هـــــــاي ما چه کرد

کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

زندگی زیباست ، زشتی های آن تقصیر ماست

در مسیرش هرچه نازیباست ، آن تدبیر ماست

زندگی آب روانیست روان میگذرد

هرچه تقدیر من و توست همان میگذرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  | 

بدون شرح!!!

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط sade-delane-ashegh  |